تبليغاتX
پائیز غریب

پائیز غریب

سلاممممم

  وااااای اصلا باورم نمیشه

  آخ جووووووون

  سالگرد وبلاگمهههههههههه

  تولد وبم مبارککککککککک

  خدایا

  ممنونم که تو این یه سال هیچوقت تنهام نذاشتی

  و همیشه بودنت رو تو وجودم حس کردم

  و یه سال تونستم با عشق برات بنویسم

  بخاطر همه ی خوبیها و مهربونیات یه دنیا ممنونم

  امیدوارم تااااا سالهای سال بتونم با یاد و بودنت بنویسم

  " آمین"

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت22:21توسط پاپاتیا | |

خدايا!

  مرا همواره، آگاه وهوشياردار،

  تا پيش از شناختن درست و کامل کسي

  يا فکری مثبت يا منفي قضاوت نکنم.

  خدايا!

  مرا در ايمان، اطاعت مطلق بخش،

  تا در جهان، عصيان مطلق باشم.

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت22:12توسط پاپاتیا | |

   

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت22:1توسط پاپاتیا | |

درون سینه ام دردی است خونبار

  که همچون گریه میگوید گلویم

  نمی دانم چه می خواهم بگویم

  نمی دانم ای خدا

  نمی دانم...

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت21:55توسط پاپاتیا | |

زندگی صفحه یکتای هنرمندی ماست

  هرکس نغمه ی خود خواند و از صفحه رود

  صفحه پیوسته به جاست

  خرم آن که مردم بسیارند به یاد

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت21:48توسط پاپاتیا | |

می زند آهسته باران، می نشیند روی خانه

باز هم مثل همیشه، من کنار شیشه هستم

می زند باران صدایم، می نشیند توی ایوان

شعر می خواند برایم، شعرهایش خوب و زیبا

مثل لالایی مادر،می نویسم شعر او را 

با مدادم توی دفتر...

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت21:23توسط پاپاتیا | |

در باغ « بی برگی » زادم

و در ثروت « فقر » غنی گشتم

و از چشمه « ايمان » سيراب شدم

و در هوای « دوست داشتن »  دم زدم

و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم

و در بالای « غرور »  قامت کشيدم

و از « دانش »  طعامم دادند

و از « شعر »  شرابم نوشاندند

و از « مهر » نوازشم کردند

و « حقيقت » دينم شد و راه رفتنم

و « خير » حياتم شد و کار ماندنم

و « زيبايی » عشقم شد و بهانه زيستنم

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت20:54توسط پاپاتیا | |

خدایا کفر نمی‌گویم، 
 
پریشانم، چه می‌خواهی ‌تو از جانم؟! 
 
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی. 
 
خداوندا! 
 
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی 

لباس فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه نانی 
 
به زیر پای‌نامردان بیاندازی‌ 
 
و شب آهسته و خسته تهی‌دست و زبان بسته 

به سوی ‌خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می‌گویی 
 
می‌گویی؟! 

خداوندا! 

اگر در روز گرما خیز تابستان 
 
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی 
 
لبت بر کاسه‌ی‌مسی‌قیر اندود بگذاری 

و قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ 

و اعصابت برای‌سکه‌ای‌این‌سو و آن‌سو در روان باشد 
 
زمین و آسمان را کفر می‌گویی 
 
نمی‌گویی؟! 

خداوندا! 

اگر روزی‌بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌ 
 
پشیمان می‌شوی ‌از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
 
خداوندا تو مسئولی. 
 
خداوندا تو می‌دانی ‌که انسان بودن و ماندن 
 
در این دنیا چه دشوار است، 
 
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت20:30توسط پاپاتیا | |